خداوندا! بارالها!باریتعالی! معبود من! عزیزم ! عشقم! باباجان! من طاقت اینو ندارم که صبح همکار شاد و شوخ و شنگم بعد اینهمه مدت که نگرانش بودم و گشتم واسش دکتر پیدا کردم و التماست کردم که خوب بشه، بیاد دست و پاشو نشون بده که ورم کرده و کلیهاش خوب کار نمیکنه. بعد از ظهر یه رفیق مجازی که خیلی آدم با استعداد و دوست داشتنی و تحصیلکردهایه رو بفهمم بیکاره مدتهاست و شب خبر برسه رفیق دانشگاهم که دو روز پیش عروسی برادرم شرکت کرد بیماریش عود کرده و پاهاش جان راه رفتن نداره
نکن این کارا رو بامن! تو که میدونی ایمان من حتی وقتی صبحها تاکسی دیر میاد میلرزه!!! تا این حد بندهی به درد نخوری هستم
کتابی میخوانم از مجموعه ای به نام " کآشوب" که جلد اول این مجموعه به همین نام (کآشوب) است, جلدهای بعدی رستخیز و زان تشنگان است. مجموعه نوشته و خاطراتی است از افراد مختلف راجع به امام حسین و عاشورا و . و این داستانها هرطور ممکن است باشد. مثلا ممکن است نسبتشان با موضوع این باشد که فقط در روزهای عاشورا اتفاق افتاده باشند. منظور این که عموما خاطرات دید اسطوره ای و ارزشی به موضوع عاشورا و امام حسین ندارد و صرفا خاطره مرتبط هستند. هرشب از خواندنشان لذت می برم( اما مطمئن نیستم کسی که به این قضایا بی اعتقاد است وما از این کتاب لذت ببرد. این را گفتم که نروید بخوانید و فحشم دهید!!).
بگذریم. دبیر مجموعه خانمی هستند به نام خانم مرشد زاده که چندین روز پیش از طریق پست یکی از دوستان با صفحه ایشان در اینستاگرام (morshedzade) آشنا شدم. ایشان مدیر مسئول انتشارات اطراف هستند. ابتدا که وارد صفحه شان شدم نمی دانستم شغلشان چیست.عکس پروفایلشان چهره مهربان مادرانه ای بود که مدل قدیمی یک چادر سیاه بدون کش سر انداخته بودند. چیزی که توجه من را جلب کرد و باعث شد سیر طولانی در صفحه داشته باشم و کمی راجع به زندگیشان بدانم این بود که ایشان یک دختر خانم مبتلا به سندرم داون دارند (و به گمانم تنها همین یک فرزند را دارند و به جز مادرشان تصویری از سایر افراد خانواده هم نیست . فقط خودشان, دخترخانمشان و مادرشان). به قدری عاشقانه و زیبا راجع به دخترشان پست می گذارند که آدم به این نتیجه می رسد که خوش به حال این خانم که این فرشته خانم را در منزل دارد. البته که حتما حتما مثل هر بچه ای دردسرهای خودش را هم دارد اما رویکرد این خانم بسیار جالب است. خانواده های دیگری را می شناسم که کودک مبتلا به سندرم داون دارند اما معمولا سعی می کنند این موضوع را مخفی کنند. در خانواده ما یک آقای مبتلا به سندرم داون بود ( که خدایش بیامرزد) بسیار مهربان بود . بسیار بسیار. تمام کودکیم وقتی می آمد تهران خوشحال بودم که می بینمش. در فیلم عروسی یکی از خویشاوندان دارم با او ( که از پدرم بزرگتر بود) می رقصم و البته آن موقع به خاطر این مساله کلی مسخره شدم و خجالت کشیدم.
القصه آدم هایی در این دنیا وجود دارند که به لحاظ زیستی شبیه ما نیستند اما دلیل نمی شود که آنها نباید باشند و نباید پذیرفته شوند! شاید ما اشتباهی ایم ولی چون تعدادمان زیاد است عادی به نظر می رسیم و پذیرفته می شویم!
پی نوشت:
معروف ترین کتابهای انتشارات اطراف سفرنامه هایش است. دو گروه که من می شناسم از این سفرنامه ها, سفرنامه های تماشای شهر: مثل قهوه استانبول نیکو می سوزد, آسمان لندن زیاده می بارد و غیره که مجموعه سفرنامه های قدیمی است به بلاد فرنگی! و گروه دیگری از سفرنامه ها تحت عنوان سفرنامه های قدیمی ن: مثل چادر کردیم رفتیم تماشا و اینکه طراحی کتابها منحصر به فرد است.
دو روز پیش جلوی دانشگاه امیرکبیر بودم. رفتم تا شاید کمی ارومتر بشم. نشدم. غمگین تر شدم و برگشتم. یاد ده سال پیش افتادم. غمش تازه شد برام. بین همه شعارها یه شعار خیلی خیلی تلخ بود: دروغ میگن امریکاست/ دشمن ما همینجاست.
دشمن. هموطن. ما داریم همدیگه رو دشمن صدا میزنیم.
بقیهی شعارها فقط صداهای گنگ و مبهم بودن
یاد ده دسال پیش افتادم خانمی از طرفداران ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د با خشونت و مشتهای گره کرده رو به ما میگفت:
مرگ بر حاشیه
درباره این سایت